( 4.3 امتیاز از 4 )
جمعه 26 آبان 1396 04:02

داستان کوتاه زیبا و آموزنده درس کودک به مادرش با گفتگو با خدادر این مطلب از سایت تفریحی نمکستان یک داستان کوتاه و آموزنده در مورد درسی که مادر از کودکش گرفت را آماده کرده ایم ، که در ادامه می توانید به مطالعه بپردازید.داستان گفتگو با خدادختر کوچولو به مادر خود گفت : مامان کجا می ری؟مادر گفت : عزیزم بازیگری معروف که از محبوبیت زیادی برخوردار است به شهر ما آمده است این طلایی ترین فرصتی است که می توا

این مطلب از سایت بهدونی، مطلبی در مورد داستان کوتاه زیبا و آموزنده درس کودک به مادرش با گفتگو با خدا ارائه شده است، همچنین می توانید برای مشاهده ی مطالب بیشتر هم موصوع این مطلب، موضوع داستانهای خواندنی دنبال کنید.

به گزارش بهدونی :

داستان کوتاه زیبا و آموزنده درس کودک به مادرش با گفتگو با خدا

داستان درس کودک به مادرش,داستان کوتاه حرف زدن با خدا,داستان گفتگو با خدا

در این مطلب از سایت تفریحی نمکستان یک داستان کوتاه و آموزنده در مورد درسی که مادر از کودکش گرفت را آماده کرده ایم ، که در ادامه می توانید به مطالعه بپردازید.

داستان گفتگو با خدا

دختر کوچولو به مادر خود گفت : مامان کجا می ری؟

مادر گفت : عزیزم بازیگری معروف که از محبوبیت زیادی برخوردار است به شهر ما آمده است این طلایی ترین فرصتی است که می توانم او را ببینم وبا او حرف بزنم ، خیلی زود برمی گردم اگر او وقت آن را داشته باشد که با من حرف بزند چه محشری می شود و در حالی که لبخندی حاکی از شادی به لب داشت با فرزندش خداحافظی کرد حدود نیم ساعت بعد مادرش با عصبانیت به خانه برگشت

دختر به مادرش گفت : مادر چرا چهره ی پریشانی داری؟ آیا بازیگر محبوبت را ملاقات کردی؟

مادر با لحنی از خستگی و عصبانیت گفت : من و جمعیت زیادی از مردم بسیار منتظر ماندیم اما به ما خبر رساندند که او نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است ای کاش خدا شهرت و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود

کودک پس از شنیدن حرف های مادر به اتاق خود رفت و لباس های خود را بیرون آورد و گفت : مادر آماده شو با هم به جایی برویم من می توانم این آرزوی تو را برآورده کنم

اما مادر اعتنایی نکرد و گفت : این شوخی ها چیست او بیش از نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است حرف های تو چه معنی ای می دهد؟

دختر ملتمسانه گفت : مادرم خواهش می کنم به من اعتماد کن فقط با من بیا

مادر نیز علی رغم میل باطنی خود درخواست فرزند خود را پذیرفت زیرا او را بسیار دوست می داشت بنابراین آن دو به بیرون از خانه رفتند پس از چندی قدم زدن پسر به مادرش گفت : رسیدیم

در حالی که به کلیسای بزرگ شهر اشاره می کرد مادر که از این کار فرزندش بسیار دلخور شده بود با صدایی پر از خشم گفت : من به تو گفتم که الان وقت شوخی نیست این رفتار تو اصلا زیبا نبود

کودک جواب داد : مادر تو در سخنان خود دقیقا این جمله را گفتی که ای کاش خدا شهرتی و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود پس آیا افتخاری از این بزرگ تر است که با کسی که این شهرت و محبوبیت را داده است نه آن کسی که آن را دریافت کرده است حرف بزنی؟

آیا سخن گفتن با خدا لذت بخش تر از آن نیست که با آن بازیگر محبوب حرف بزنی؟ وقتی خدا همیشه در دسترس ماست پس چه نیاز به بنده ی خدا. مادر هیچ نگفت و ساکت ماند …

داستان کوتاه زیبا و آموزنده درس کودک به مادرش با گفتگو با خدا

به مطلب امتیاز دهید :
( 4.3 امتیاز از 4 )

مطالب هم موضوع داستانهای خواندنی بیشتر ...

آیا خدا را واقعا دوست داری؟!

چهارشنبه 05 اریبهشت 1397 12:37

نشانه بهشت و جهنم

دوشنبه 03 اریبهشت 1397 12:56

داستان بسیار زیبای کلبه کوچک

شنبه 01 اریبهشت 1397 12:35

عروسک کوکی

سه شنبه 28 فروردین 1397 12:40

غم باد

یکشنبه 26 فروردین 1397 12:33

زمین خوردن

جمعه 24 فروردین 1397 12:37

عقیده

چهارشنبه 22 فروردین 1397 12:40

کارت قرمز

دوشنبه 20 فروردین 1397 12:40
تعداد نظرات : 0 نظر

ارسال نظر

Change the CAPTCHA code
قوانین ارسال نظر
داستان کوتاه زیبا و آموزنده درس کودک به مادرش با گفتگو با خدا
Rated 4.3/5 based on 4 readers reviews