سرگرمی, داستانهای خواندنی

پاسخ زیبای جراح قلب به تعمیرکار اتومبیل، چرا درآمد سالانه‌ی من100برابر شماست؟!

روزی جراحی برای تعمیر اتومبیلش آن را به تعمیرگاهی برد.تعمیرکار بعد از تعمیر به جراح گفت:من تمام اجزا ماشین را به خوبی می‌شناسم و موتور و قلب آن را کامل باز می‌کنم و تعمیر می‌کنم. در حقیقت من آن را زنده می‌کنم. حال چطور درامد سالانه‌ی من یک صدم شماست؟!جراح نگاهی به تعمیرکار انداخت و گفت: اگر می‌خواهی درامدت ۱۰۰برابر شود اینبار سعی کن زمانی که موتور در حال کار است

یکشنبه 29 مهر 1397 12:59

دلیل جالب زنان افغانی برای اینکه چرا 5قدم از همسران‌شان عقب‌تر راه می‌روند!

خانم باربارا والترز كه از مجریان بسیار سرشناس تلویزیون های معتبر آمریكاست سالها پیش از شروع مبارزات آزادی طلبانه افغانستان داستانی مربوط به نقشهای جنسیتی در كابل تهیه كرد. در سفری كه به افغانستان داشت متوجه شده بود كه زنان همواره و بطور سنتی 5 قدم عقب تر از همسرانشان راه می‌روند.خانم والترز اخیرا نیز سفری به كابل داشت ملاحظه كرد كه هنوز هم زنان پشت سر همسران خود قدم بر می‌دارند و علی

جمعه 27 مهر 1397 12:07

کوتاه‌ترین داستان ترسناک جهان، فقط 12کلمه!!

کوتاه ترین داستان ترسناک دنیا داستان زیر است که نویسنده‌اش مشخص نیست! آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند!!؟ : گروه سرگرمی سیمرغ ارسالی کاربران/محمدرضا مطالب جالب دیگر:زنی با لباسی ساخته شده از سبزیجات به خیابان آمد!! (+عکس)دختری که وقتی گریه می‌کند دستمال کاغذی از چشم‌هایش خارج می‌شود!!کوتاه و عجیب از دختر 13ساله‌ای که چهره‌اش مانند زنان

چهارشنبه 25 مهر 1397 12:06

داستان کوتاه و خنده دار پرسش و پاسخ

داستان کوتاه و خنده دار پرسش و پاسخ نمکستان» با یکی دیگر از داستان های کوتاه و خنده دار در خدمتتان هستیم. عنوان این داستان، پرسش و پاسخ است. امیدواریم با خواندن این داستان خنده بر لبان شما نقش ببندد. در زمان قدیم که هر آبادی و هر طایفه‌ای یک رئیس مطاع و مستبد داشت دائم به هزار بهانه برای تصرف آبادی و اموال دیگران نقشه می‌کشیدند و بهانه جوئی می‌کردند. نقل شده است که یک روز حاکم

سه شنبه 24 مهر 1397 18:05

همیشه باید همه جوانب را در نظر گرفت!؟

یكی از نمایندگان فروش شركت كوكاكولا، مایوس و نا امید از خاورمیانه بازگشت.دوستی از وی پرسید: «چرا در كشورهای عربی موفق نشدی؟»وی جواب داد: «هنگامی كه من به آنجا رسیدم مطمئن بودم كه می توانم موفق شوم و فروش خوبی داشته باشم. اما مشكلی كه داشتم این بود كه من عربی نمی دانستم. لذا تصمیم گرفتم كه پیام خود را از طریق پوستر به آنها انتقال دهم. بنابراین سه پوستر زیر را طراحی كردم:پوستر اول مرد

دوشنبه 23 مهر 1397 12:05

داستان جالب زنی که همیشه از شوهرش کتک می‌خورد!

A woman goes to the doctor, beaten black and blue.....زنی با سر و صورت کبود و زخمی سراغ دکتر میرهDoctor: "What happened?"دکتر می پرسه: چه اتفاقی افتاده؟Woman: "Doctor, I don't know what to do.Every time my husband comes home drunk he beats me to a pulp..." خانم در جواب میگه: دکتر، دیگه نمی دونم چکار کنم.هر وقت شوهرم مست میاد خونه، منو زیر مشت و لگد له می کنه.Doctor: "I have a real good medicine a

شنبه 21 مهر 1397 13:30

داستان واقعی و زیبای دستان دعا كننده! (،عکس)

این داستان واقعی است و به اواخر قرن 15 بر می‌گردد. در یك دهكده كوچك نزدیك نورنبرگ خانواده ای با 18 فرزند زندگی می كردند. برای امرار معاش این خانواده بزرگ، پدر می‌بایستی 18 ساعت در روز به هر كار سختی كه در آن حوالی پیدا می‌شد تن می‌داد. در همان وضعیت اسفباك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رویایی را در سر می‌پروراندند. هر دوشان آرزو می‌كرد

پنجشنبه 19 مهر 1397 13:01

داستان کوتاه، از سياره‌ی ديگر آمده‌ام!

از سیاره ی دیگر آمده اماز سیاره ی دیگر آمده امشاید تعجب بکنیدوقتی که بدانید،با اینکه مدت زیادی است مرا می‌شناسیدبا آهنگهایم شما را فریب داده امو با شعر هایم شما را دست انداخته امحالا دیگر مأموریت من تمام شده استبرای این که جماعت آدمی‌زاد را دیده امحالا دیگر اشکالی ندارد که همه بدانندمن از سیاره دیگر آمده اماسم واقعی من گیلیپج استقدم 84 سانتی متروقتی که تصور میکنی با من دست دادی در واقع

سه شنبه 17 مهر 1397 13:17

داستان پسری که بدون هیچ زحمتی پول بدست می‌آورد اما چیزهای مهم‌تری را از دست می‌داد!

پسر كوچكی، روزی هنگام راه رفتن در خیابان، سكه‌ای یك سنتی پیدا كرد. او از پیدا كردن این پول ، آن هم بدون هیچ زحمتی، خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد كه او بقیه روزها هم با چشمان باز سرش را به سمت پایین بگیرد و در جستجوی سكه های بیشتر باشد. او در مدت زندگیش، 296 سكه 1 سنتی، 48 سكه 5 سنتی، 19 سكه10 سنتی، 16 سكه 25 سنتی، 2 سكه نیم دلاری و یك اسكناس مچاله شده یك دلاری پیدا كرد. یعنی در مجموع 1

چهارشنبه 11 مهر 1397 12:52

داستان زیبای راننده اتوبوس و مرد هیکلی!!

مایكل، راننده اتوبوس شهری، مثل همیشه اول صبح اتوبوسش را روشن كرد و در مسیر همیشگی شروع به كار كرد. در چند ایستگاه اول همه چیز مثل معمول بود و تعدادی مسافر پیاده می شدند و چند نفر هم سوار می شدند. در ایستگاه بعدی، یك مرد با هیكل بزرگ، قیافه ای خشن و رفتاری عجیب سوار شد..او در حالی كه به مایكل زل زده بود گفت: «تام هیكل پولی نمی ده!» و رفت و نشست.مایكل كه تقریباً ریز جثه بود و اساساً آدم مل

دوشنبه 09 مهر 1397 12:47

در قدیم آدم قدر یک لحظه شنیدن صدای معشوقش را می‌دانست!

زمانی که من بیست سالم بود، وقتی دل می‌باختی نه موبایلی در کار بود، نه اینترنتی، نه هیچ ابزار مدرن دیگری. یادم می‌آید تمام ابزار ارتباطی منحصر می‌شد به تلفن‌های گاه و بیگاه و نامه‌های واقعی روی کاغذ‌های واقعی که بوی خاص آدم نویسنده اش را با خود داشتند، منحصر به فرد بودند. عاشقی انتظار داشت، صبوری می‌طلبید و آدم قدر یک لحظه شنیدن صدای معشوقش را می‌دانس

شنبه 07 مهر 1397 12:54

مردن انسان به راستی نکبت بار است!

25 دقیقه به رفتنچوبه دار بر پا می‌کنند بیرون سلولم .25 دقیقه وقت دارم.25 دقیقه دیگر در جهنم خواهم بود . 24 دقیقه وقت دارم .آخرین غذای من کمی لوبیا است . 23 دقیقه مانده است .هیچکس نمی‌پرسد چه احساسی دارم. 22 دقیقه مانده است.به فرماندار نامه نوشتم، لعنت خدا بر همه آنها . آه....21 دقیقه دیگر باید بروم .به شهردار تلفن میکنم ، رفته نهار بخورد . بیست دقیقه دیگر وقت دارم.کلانتر می‌گوید

پنجشنبه 05 مهر 1397 12:43

داستان بسیار خواندنی، چرا هنگام مشاجره فریاد می‌زنیم؟!

استادى از شاگردانش پرسید:چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟چرا مردمهنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم دادمی‌کشند؟شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت:چون در آن لحظه، آرامشو خونسردیمان را از دست می‌دهیماستاد پرسید: این که آرامشمان را از دستمی‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد دادمی‌زنیم؟آیا نمی‌تو

سه شنبه 03 مهر 1397 12:47

داستان بسیار زیبای خیانت! (تصویری)

چند سالی میگذشت که دایره آبی قطعه گمشده خود را پیدا کرده بود. اکنون صاحب فرزند هم شده بود، یک دایره آبی کوچک با یک شیار کوچک. زمان میگذشت و دایره آبی کوچک، بزرگ میشد. هر چقدر که دایره بزرگ تر میشد شعاع آن هم بیشتر میشد و مساحت شیار که دیگر اکنون تبدیل به یک فضای خالی شده بود نیز بیشتر. آنقدر این فضای خالی زیاد شد و دایره ناراحت تر که ناچار برای کمک به سراغ پدر رفت و به او گفت: پدر شما چرا جای خا

یکشنبه 01 مهر 1397 12:40

مادری که یک چشم داشت و پسرش خجالت می‌کشید!

My mom only had one eye. I hated her... she was such an embarrassment.مادر من فقط یك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بودShe cooked for students & teachers to support the family.اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می‌پختThere was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me.یك روز اومده بود دم در مدرسه ك

جمعه 30 شهریور 1397 12:38

سه وصیت عجیب یک پدر به پسرش!

وصیت پدر به پسرﭘﺪﺭﯼ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻣﺮﮒ به فرزندش گفت :ﻓﺮﺯﻧﺪﻡ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺳﻪ ﻭﺻﯿﺖ ﺩﺍﺭﻡ. امیدوارم ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﻪ ﻭﺻﯿﺖ ﻣﻦ ﺗﻮﺟﻪ ﮐﻨﯽ!1) ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﻣﻠﮑﯽ ﺑﻔﺮﻭﺷﯽ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﺩﺳﺘﯽ ﺑﻪ ﺳﺮﻭ ﺭﻭﯾﺶ ﺑﮑﺶ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻔﺮﻭﺵ!2) اﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﯽ ﺳﻌﯽ ﮐﻦ ﺑﺎ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯ ﺷﻬﺮ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﯽ!3) ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﯾﺎ ﺍﻓﯿﻮﻧﯽ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻨﯽ ﺑﺎ ﺁﺩﻡ ﺑﺰﺭﮔﺴﺎﻟﯽ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻦ!ﻣﺪﺗﯽ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﭘﺪﺭ، ﭘﺴﺮ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺧﺎﻧﻪ ﭘﺪﺭﯼ ﺭﺍ ﺑﻔﺮﻭﺷﺪ.ﭘﺲ ﺑﻪ ﻧﺼﯿﺤﺖ ﭘﺪر ، ﺁﻥ ﻣﻠﮏ ﺭﺍ ﺳﺮ ﻭ ﺳ

دوشنبه 26 شهریور 1397 12:50

من و زن فالگیری که فالم را گرفت!

گفت : " همه ی ِ ته ُ توی ِ دلت این جاست ... الان می خونمشون ... " فنجون را که چرخوند ... اصلا انگار نه انگار که ... این همه حرف ... دَلمَه کرده توی ِ فنجون ِ لب پریده ی ِ دلم . کلی حرف بیرون ریخت . ل ت آ ه ن ش ق ت ت آ گ ع ه ا ی ن ر ی ا س د ا ن و ا گ ی ا ن ا با انگشت ... جوری که انگار داره شرح حالم رو می نویسه ... چید ِ شون :نون اینجا ، بعدت ، حالا...

شنبه 24 شهریور 1397 12:48

داستان عاشقانه و غم انگیز قرار!

نشسته بودم رو نیم‌کتِ پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید. سنگ می‌انداختم بهشان. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند. کمی بعد دوباره برمی‌گشتند، جلوم رژه می‌رفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی‌ شدم. شاخه‌گلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت می‌پژمرد.طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغ‌ها.گل را

پنجشنبه 22 شهریور 1397 12:46

داستانی زیبا ، بیمارستان روانی!

برای ملاقات شخصی به یکی از بیمارستان‏‎های روانی رفتیم. بیرون بیمارستان غلغله بود. چند نفر سر جای پارک ماشین دست به یقه بودند. چند راننده مسافرکش سر مسافر با هم دعوا داشتند و بستگان همدیگر را مورد لطف قرار می‏‎دادند.وارد حیاط بیمارستان که شدیم، دیدیم جایی است آرام و پردرخت. بیماران روی نیمکت‎‏ها نشسته بودند و با ملاقات کنندگان گفت‏‎وگو می‏‎کردند.بیماری از کنار ما بلند شد و با کمال ادب گفت: من می‏‎ر

سه شنبه 20 شهریور 1397 12:47

یا خدا اشتباه می‌کنه یا مامان!!

خدا به ما انگشت داده – مامان میگه،«باچنگال غذابخور»خدا به ما صدا داده – مامان میگه،«جیغ نزن»مامان میگه،«كلم بخور،حبوبات و هویج بخور»ولی خدا به ما هوس بستنی شیره‌ای دادهخدا به ما انگشت داده – مامان میگه،«دستمال بردار»خدا به ما آب گل آلود داده – مامان میگه،«شالاپ شولوپ نكن»مامان میگه،«ساكت باش،خوابه بابات»اما خدا به ما درسطل آشغال داده كه میشه باهاش شترق صدا دادخدا به ما انگشت داده – مامان میگه،«بای

یکشنبه 18 شهریور 1397 12:42
1 از 13