سرگرمی, داستانهای خواندنی

داستان مردی که جهنم را خرید!

در قرون وسطا کشیشان بهشت را به مردم می‌فروختند و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آن خود می‌کردند.فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می‌برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد...به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت:قیمت جهنم چقدره؟کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟!مرد دانا گفت: بله جهنم. کشیش بدون

8 ساعت پیش

داستان، جنینی در سطل آشغال!

صبح زود بود. در خونه رو آهسته بستم تا همسایه ها بیدار نشن . مثل بقیه روزای تعطیل میخواستم برم پارک که با دوستام ورزش کنم خیابون اول نم نم شروع کردم به دوئیدن وسط های خیابون که رسیدم صدایی اومد:آقا ، آقا ، آقا بامنی؟یکی از آدمهایی بود که به شغل شریف تفکیک زباله ها مشغول بود یا به زبان عامیانه تر آشغال جمع کن بود !اون گفت : تلفن دارید؟با تعجب گفتم : آره ، میخوای جایی زنگ بزنی؟نه ، نه ، میشه خودتون

چهارشنبه 24 مرداد 1397 12:48

داستان کوتاه و پندآموز کلاغ و کبوتر

داستان کوتاه و پندآموز کلاغ و کبوتر در این پست، داستان کوتاه و پندآموز کلاغ و کبوتر را برای تان آماده کردیم که تقدیم حضورتان می شود. این داستان کوتاه و جداب مناسب کودکان و نوجوانان است. امیدواریم از خواندن آن لذت ببرید. روزی بود، روز گاری بود. یک روز کبوتری به جوجه خود پرواز یاد می داد و نزدیک درختی رسیدند و بر شاخه ای نشستند تا بعد از رفع خستگی بروند. روی شاخه پایین تر یک لانه خ

سه شنبه 23 مرداد 1397 18:39

4 چیزی که هرگز برنمی گردد!!

یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید.او برروی یک صندلی دسته‌دارنشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.در کنار او یک بسته بیسکوئیت بود و مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند.وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیس

دوشنبه 22 مرداد 1397 12:40

پدری که مجبور به خودکشی شد!

مرد درحال تمیز كردن اتومبیل تازه خود بود كه متوجه شد پسر 4 ساله‌اش تكه سنگیبرداشته و بر وری ماشین خط می‌اندازد.مرد با عصبانیت دست كودك را گرفت وچندین مرتبه ضربات محكمی بر دستان كودك زد بدون اینكه متوجه آچاری كه در دستشبود شود.در بیمارستان كودك به دلیل شكستگی های فراوان انگشتان دست خود را ازدست داد. وقتی كودك پدرخود را دید با چشمانی آكنده از درد از او پرسید : پدر انگشتان من كی دوباره ر

شنبه 20 مرداد 1397 12:43

قضاوت کردن های زود هنگام!!

دانشجویان به استاد خود كه ساعت زنانه ای در مچ داشت میخندیدند غافل از اینكه ساعت متعلق به دختر فوت شده اش بود...كلاه گیس دانشجوئی از سرش افتاد وهمه به او خندیدند غافل از اینكه دوست شان شیمی درمانی میكرده...طفلی سر قبر مادرش رفت و او را صدا كرد. مادر . معلمم مرا میزند و بمن میگوید تو تنبلی چون مادرت زنی است مهمل... باشد كه مواظب حركاتمان وحرفهایمان باشیم..:گروه سرگرمی سیمرغ ارسالی کاربران

پنجشنبه 18 مرداد 1397 12:38

داستان زیبای هدیه به برادر

شخصی به نام پل یک دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت کرده بود. شب عید هنگامی که پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد که دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن راتحسین می کرد. پل نزدیک ماشین که رسید پسر پرسید: ” این ماشین مال شماست ، آقا؟”پل سرش را به علامت تائید تکان داد و گفت: برادرم به عنوان عیدی به من داده است”.پسر متعجب شد و گفت: “منظورتان

سه شنبه 16 مرداد 1397 12:42

داستان طنز و خنده دار همه چیز عوض شده!

داستان طنز و خنده دار همه چیز عوض شده! نمکستان» در این پست داستان طنز و خنده داری به اسم “همه چیز عوض شده” را برای شما آماده کرده ایم که امیدواریم آن را بخوانید و کمی بخندید! با این که مشکلات اقتصادی فراوان است و شاید خنده کردن کمی دشوار باشد. ولی خوب شما بخندید! شخصی مردی را در خیابان دید و با عجله جلو دویده گفت: آه، آقا حال شما چطور است؟ مدتی است شما را زیارت نکرده

دوشنبه 15 مرداد 1397 18:37

پادشاهی با یک چشم و یک پا!

پادشاهی بود که فقط یک چشم و یک پا داشت. پادشاه به تمام نقاشان قلمرو خود دستور داد تا یک پرتره زیبا از او نقاشی کنند. اما هیچکدام نتوانستند؛ آنان چگونه می‌توانستند با وجود نقص در یک چشم و یک پای پادشاه، نقاشی زیبایی از او بکشند؟سرانجام یکی از نقاشان گفت که می‌تواند این کار را انجام دهد و یک تصویر کلاسیک از پادشاه نقاشی کرد. نقاشی او فوق‌العاده بود و همه را غافلگیر کرد. او شاه را د

یکشنبه 14 مرداد 1397 12:46

بخشندگی گاو و بخشندگی خوک!

مرد ثروتمندی به کشیشی می گوید:نمی دانم چرا مردم مرا خسیس می پندارند.کشیش گفت:بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک برایت نقل کنم.خوک روزی به گاو گفت: مردم از طبیعت آرام و چشمان حزن انگیز تو به نیکی سخن می گویند و تصور می کنند تو خیلی بخشنده هستی. زیرا هر روز برایشان شیر و سرشیر می دهی.اما در مورد من چی؟ من همه چیز خودم را به آنها می دهم از گوشت ران گرفته تا سینه ام را. حتی از موی بدن من برس کفش و

سه شنبه 09 مرداد 1397 12:43

داستان دوست 5دقیقه‌ای من!!

از مترو بیرون اومدم طبق معمول همیشه ماشین‌های زرد رنگی به نام تاکسی یه طرف در مترو ایستاده بود.طرف دیگه در خروجی مترو صدای چه چه موتور سواران بود که با هم سرود موتور رو با همنوازی لوله اگزوز پیر ماشین یک جوان تمرین می نمودن آسمان هم مثل سایر نقاط کشور دودآلود بود.از خیابان اول با شگرد عجیبی رد شدم (سر تو عین گاو بنداز برو) از خیابان دوم هم به همون سبک عبور کردم به خیابون سوم که رسیدم مردم در

یکشنبه 07 مرداد 1397 12:41

عکس یادگاری معلم و بچه‌ها!

عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه‌هاى کلاس عکس یادگارى بگیرد. معلم هم داشت همه بچه‌ها راتشویق می‌کرد که دور هم جمع شوند.معلم گفت: ببینید چقدر قشنگه که سال‌ها بعد وقتى همه‌تون بزرگ شدید به این عکس نگاه کنید و بگوئید: این احمده، الان دکتره. یا اون مهرداده، الان وکیله.یکى از بچه‌ها از ته کلاس گفت: این هم آقا معلمه، الان مرده. :گروه سرگرمی سیمرغwww.seemorgh.com/

جمعه 05 مرداد 1397 12:37

داستان سه زن و پسرهایشان!

سه نفر زن می خواستند از سر چاه آب بیاورند.در فاصله ای نه چندان دور از آن ها پیر مرد دنیا دیده ای نشسته بود و می شنید که هریک از زن ها چه طور از پسرانشان تعریف می کنند.زن اول گفت : پسرم چنان در حرکات اکروباتی ماهر است که هیچ کس به پای او نمی رسد.دومی گفت : پسر من مثل بلبل اواز می خواند. هیچ کس پیدا نمی شود که صدایی به این قشنگی داشته باشد .هنگامی که زن سوم سکوت کرد، آن دو از او پرسیدند :پس تو چرا ا

چهارشنبه 03 مرداد 1397 12:56

او هیچ گاه مرا ترک نکرد مادرم قهرمان من است

او هیچ گاه مرا ترک نکرد. مادرم قهرمان من است روی زمین خوابیدم و پاهایم را با عصبانیت به زمین کوبیدم و آنقدر فریاد زدم که گلویم خشک شد، فقط به این دلیل که مادر خوانده ام به من گفته بود اسباب بازی هایم را جمع کنم. فریاد زدم: “ازت متنفرم.” شش ساله بودم و نمی دانستم چرا همیشه آنقدر عصبانی هستم. از وقتی دو سالم بود، با پدر و مادر خوانده ام زندگی می کردم. مادر واقعی ام نمی

سه شنبه 02 مرداد 1397 18:50

بال هایت را کجا گذاشتی؟؟؟

پرنده بر شانه ی انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت: اما من درخت نیستم. تو نمی توانی بر روی شانه ی من آشیانه بسازی.پرنده گفت: من فرق آدم ها و در خت ها را خوب می دانم. اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه می گیرم.انسان خندید و به نظرش این بزرگ ترین اشتباه ممکن بود.پرنده گفت: راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟انسان منظور پرنده را نفهمید، اما باز هم خندیدید.پرنده گفت: نمی دانی توی آسمان

دوشنبه 01 مرداد 1397 12:55

راز موفقیت از زبان سقراط!

مرد جوانی از سقراط پرسید راز موفقیت چیست. سقراط به او گفت، "فردا به کنار نهر آب بیا تا راز موفّقیت را به تو بگویم."صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به کنار رود رفت. سقراط از او خواست که به سوی رودخانه او را همراهی کند. جوان با او به راه افتاد.به لبه رود رسیدند و به آب زدند و آنقدر پیش رفتند تا آب به زیر چانهء آنها رسید. ناگهان سقراط مرد جوان را گرفت و زیر آب فرو برد. جوان نومیدانه تلاش کرد خود را رها کن

شنبه 30 تیر 1397 12:52

حاضر جوابی یک دانش آموز!!

عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه‌هاى کلاس عکس يادگارى بگيرد. معلم هم داشت همه بچه‌ها را تشويق مي‌کرد که دور هم جمع شوند.معلم گفت: ببينيد چقدر قشنگه که سال‌ها بعد وقتى همه‌تون بزرگ شديد به اين عکس نگاه کنيد و بگوئيد : اين احمده، الان دکتره. يا اون مهرداده، الان وکيلهيکى از بچه‌ها از ته کلاس گفت: اين هم آقا معلمه، الان مُرده!!:گروه سرگرمی سیمرغ ارسالی کاربرانمط

پنجشنبه 28 تیر 1397 12:54

میلیونر ژاپنی و چشم دردش!

می‌گویند در كشور ژاپن مرد میلیونری زندگی میكرد كه از درد چشم خواب بچشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق كرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود.وی پس از مشاوره فراوان با پزشكان و متخصصان زیاد درمان درد خود را مراجعه به یك راهب مقدس و شناخته شده میبیند. وی به راهب مراجعه میكند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد كه مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نكند.وی

سه شنبه 26 تیر 1397 12:48

داستان زیبای پیرمرد عاشق!

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازشما عکسبرداری بشود تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشد.پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.زنم در خانه سالمندان است.

جمعه 22 تیر 1397 12:50

گاهی ليوان را زمين بگذار

استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند... بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟شاگردان جواب دادند: 50 گرم، 100 گرم، 150 گرماستاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدر است. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.استاد پرسید: خوب

چهارشنبه 20 تیر 1397 13:01
1 از 11