سرگرمی, داستانهای خواندنی

خدا چه شکلی است؟!

یکی بود یکی نبود. یه روزی روزگاری یه خانواده ی سه نفری بودن. یه پسر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از یه مدتی خدا یه داداش کوچولوی خوشگل به پسرکوچولوی قصه ی ما میده، بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت.پسرکوچولو هی به مامان و باباش اصرار می‌کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن. اما مامان و باباش می‌ترسیدن که پسرشون حسودی کنه و یه بلایی سر داداش کوچولوش بیاره.اصرارهای پسرکوچولوی قصه اونقدر

جمعه 04 خرداد 1397 12:36

داستان خنده دار دو ماهیگیر که یکی زن و دیگری زورق ماهیگیری خود را از دست داده بودند!

داستان خنده دار دو ماهیگیر که یکی زن و دیگری زورق ماهیگیری خود را از دست داده بودند! نمکستان» دو نفر ماهیگیر که هم اسم بودند در همسایگی یکدیگر منزل داشتند اتفاقاً یکی از آنها زن خود و دیگری زورق ماهیگیری خود را از دست دادند. یک نفر تازه وارد بعد از گرفتن نشانی منزل، به یکی از آن دو که زورق خود را گم کرده بود رو آورده و به خیال آنکه او همان است که زنش مرده گفت: دوست عزیزم باور کنی

پنجشنبه 03 خرداد 1397 18:30

چهره زشت نفرت!

معلم یک مدرسه به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به مدرسه آمدند.در کیسه‌ی بعضی ها ۲ بعضی ها ۳ ، و بعضی ها ۵ سیب زمینی بود.معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را ب

چهارشنبه 02 خرداد 1397 12:32

داستان های ملا نصرالدین، بالا و پایین منار

داستان های ملا نصرالدین: بالا و پایین منار نمکستان» در پست قبلی داستان “الاغ از مادرت اطلاعت کن!” را از ملا نصرالدین نقل کردیم. در این پست یکی از داستان های جذاب او به نام بالا و پایین منار را برایتان در نظر گرفتیم. امیدواریم از آن خوشتان آمده باشد. ملانصرالدین سر به آسمان بلند کرد و به آفتاب سوزان خیره شد. آفتاب به بالاترین محل خود رسیده بود و یکراست بر سر ملا می‌تاب

سه شنبه 01 خرداد 1397 18:28

راز موفقيت از زبان سقراط! (داستان کوتاه)

مرد جوانی از سقراط پرسید راز موفقیت چیست؟ سقراط به او گفت: "فردا به كنار نهر آب بیا تا ‌راز موفقیت را به تو بگویم." صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به كنار رود رفت.سقراط از او خواست كه دنبالش به راه بیفتد. جوان با او به راه افتاد. به لبه رود رسیدند و ‌به آب زدند و آنقدر پیش رفتند تا آب به زیر چانه آنها رسید. ‌ناگهان سقراط مرد جوان را گرفت و زیر آب فرو برد.جوان نومیدانه تلاش كرد خود را

دوشنبه 31 اریبهشت 1397 12:43

الاغ از مادرت اطاعت کن! ماجرای جالب ملا نصرالدین در خریدن الاغ

الاغ از مادرت اطاعت کن! ماجرای جالب ملا نصرالدین در خریدن الاغ نمکستان» این داستان کوتاه ماجرای عجیب ملانصرالدین است که در بازار الاغ فروش ها، الاغ جوان و سفیدی را می خرد ولی آن الاغ تبدیل به یک مرد جوان می شود. صدای هاش و هون زیادی در اطراف ملانصرالدین، که در بازار الاغ فروشان ایستاده بود، به گوش می‌رسید. الاغ فروشان دور و بر ملا را گرفته بودند و غوغای عجیبی به راه انداخته بود

یکشنبه 30 اریبهشت 1397 18:48

داستان زیبای انسان و اختیار!

از بهشت كه بیرون آمد،دارایی اش یك سیب بود.سیبی كه به وسوسه آن را چیده بود و مكافات این وسوسه،هبوط بود.فرشته گفتند:اما من به خودم ظلم كرده ام.زمین همه ظلم است و فساد.انسان گفت:اما من به خودم ظلم كرده ام.زمین تاوان ظلم من است.اگر خداوند چنین می‌خواهد...خداوند گفت:برو و آگاه باش جاده ای كه تو را دوباره به بهشت می‌رساند،از زمین می‌گذرد.زمینی آكنده از شر و خیر،آكنده از حق و باطل،از

شنبه 29 اریبهشت 1397 12:39

داستان کوتاه و خنده دار ،8220از طلا عزیزتر،8221، ماجرای دو بازرگان

داستان کوتاه و خنده دار “از طلا عزیزتر”: ماجرای دو بازرگان نمکستان» این داستان کوتاه و خنده دار اشاره به ماجرای دو بازرگان دارد که یکی از تجارت عجیبش سود می برد و دیگری زیان محض. در زمان قدیم بازرگان زرنگی برای اولین بار تخم پیاز را به کشور دوردستی برد. اهالی آن دیار که طعم و بوی این گیاه، تا آن زمان به مذاق و مشامشان نرسیده بود، آن را خیلی پسندیدند در صدد جبران این ن

جمعه 28 اریبهشت 1397 18:34

داستانی از کتاب ،quotشيطان و دوشيزه پريم،quot!

یه روز یه مسافر خسته با اسب و سگش از مسیر دشتی بدون آب و علف می گذشت. از آغاز سفر خیلی گذشته بود و مسافر و حیووناش بسیار گرسنه و تشنه بودن. در چشم انداز دشت، یه باغ محصور و سرسبز که درش نهر روون و درختای پرمیوه پیدا بود، به چشم می خورد. مسافر که به در باغ رسید، دید یه نگهبان بر سر در باغ ایستاده و یه تابلو بالای در نصب شده و روش نوشته: "بهشت"مسافر پرسید: اینجا کجاست و نگهبان پاسخ داد: اینجا بهشته.

پنجشنبه 27 اریبهشت 1397 12:47

داستان کوتاه و خنده دار ماجرای مرد اصفهانی و جهانگرد انگلیسی

داستان کوتاه و خنده دار ماجرای مرد اصفهانی و جهانگرد انگلیسی نمکستان» این داستان کوتاه ماجرای مرد اصفهانی و جهانگرد انگلیسی است که در اصفهان اتفاق می افتد. امیداوریم از خواندن آن خنده بر لبانتان نقش ببند. یک سیاح انگلیسی که برای بازدید از آثار تاریخی به اصفهان رفته بود، یکی از اهالی آن شهر را برای راهنمایی خویش انتخاب کرد. روزی در بین راه چون دید که راهنمای اصفهانی او ساکت مانده و او را

چهارشنبه 26 اریبهشت 1397 21:36

داستان ویلون نوازی در مترو

در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد.این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهای‌شان به سمت مترو هجوم آورده بودند.سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدم‌هایش کاست و چند ثانیه‌ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت

یکشنبه 23 اریبهشت 1397 12:33

داستان بسیار زیبای نرم کردن فولاد!

لاینل واترمن داستان آهنگری را می‌گوید که پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال‌ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی‌اش چیزی درست به نظر نمی‌آمد. حتی مشکلاتش مدام بیش‌تر می‌شد.یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت: «واقعا عجیب است. درست بعد از این که تصمیم گرفته

چهارشنبه 19 اریبهشت 1397 12:42

مرد بدکار و تار عنکبوت!

مرد بدكاری هنگام مرگ ملكه دربان دوزخ را ديد. ملكه گفت: "کافی است كه فقط يك كار خوب كرده باشی، تا همان يك كار تو را برهاند. خوب فكر كن." مرد به خاطر آورد يكبار كه در جنگلی قدم می‌زد. عنكبوتی سر راهش ديده بود و برای اين كه عنكبوت را لگد نكند راهش را كج كرده بود.ملكه لبخندی به لب آورد و در اين هنگام تار عنكبوتی از آسمان نازل كرد، تا به مرد جوان اجازه صعود به بهشت را بدهد. بقيه محكومان نيز از تا

دوشنبه 17 اریبهشت 1397 12:37

همه ما بازیگریم!

مرد هر روز دیر سر کار حاضر می‌شد، وقتی می‌گفتند: چرا دیر می‌آیی؟جواب می‌داد: یک ساعت بیشتر می‌خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی‌گیرم!یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید...مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می‌زد تا شاگرد ها آن روز برای کلاس نیایند

سه شنبه 11 اریبهشت 1397 15:34

شن‌های صحرا و صخره!

دو دوست با پای پیاده از جاده­ای عبور می­کردند. بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند. یکی از آنها از سر خشم بر چهره دیگری سیلی زد. دوستی که سیلی خورده بود سخت آزرده شدد ولی بدون آن که چیزی بگوید روی شن­های بیابان نوشت: امروز بهترین دوست من بر چهره­ام سیلی زد.آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند. تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و کنار بر

یکشنبه 09 اریبهشت 1397 12:53

آیا خدا را واقعا دوست داری؟!

مردی در عالم رویا فرشته­ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده­ای روشن و تاریک راه می­رفت.مرد جلو رفت و از فرشته پرسید: این مشعل و سطل آب را کجا می‌بری؟فرشته جواب داد: می­خواهم با این مشعل بهشت را آتش بزنم و با این سطل آب، آتش­های جهنم را خاموش کنم. آن وقت ببینم که چه کسی واقعاً خدا را دوست دارد؟شما چی؟ اگه بهشت و جهنمی وجود نداشت بازم خد

چهارشنبه 05 اریبهشت 1397 12:37

نشانه بهشت و جهنم

راهبی کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود. ناگهان تمرکزش با صدای گوش خراش یک سامورایی به هم خورد: پیرمرد، بهشت و جهنم را به من نشان بده.راهب به سامورایی نگاهی کرد و لبخند زد. سامورایی از اینکه راهب بی­توجه به شمشیرش فقط به او لبخند می­زند، برآشفته شد،شمشیرش ار بالا برد تا گردن راهب را بزند!راهب به آرامی گفت: خشم تو نشانه­ی جهنم استسامورایی با این حرف آرام شد، نگاهی به چ

دوشنبه 03 اریبهشت 1397 12:56

داستان بسیار زیبای کلبه کوچک

تنها بازمانده يك كشتی شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد، او با بيقراری به درگاه خداوند دعا می‌كرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقيانوس چشم می‌دوخت، تا شايد نشانی از كمك بيابد اما هيچ چيز به چشم نمی‌آمد.سرآخر نااميد شد و تصميم گرفت كه كلبه ای كوچك خارج از كلك بسازد تا از خود و وسايل اندكش را بهتر محافظت نمايد، روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت، خانه كوچكش را

شنبه 01 اریبهشت 1397 12:35

عروسک کوکی

آدم‌ها مثل عروسک‌های کوکی هستند که کوک شده و در جاده زندگی رهایشان کرده‌اند بعضی از این عروسک‌ها در بین راه خراب می‌شوند و از کار می افتند بعضی دیگر در جاده شلوغ زندگی به هم برخورد می‌کنند و از بین می روند بعضی این جاده پرخطر را طی می‌کنند و در انتهای جاده کوکشان تمام ی شود و می‌ایستند. : گروه سرگرمی سیمرغwww.seemorgh.com/Entertainment آینه ها هم د

سه شنبه 28 فروردین 1397 12:40

غم باد

از وقتی ازدواج کرد دیگر هیچ وقت از مادرش در مورد غده زیر بغلش سوال نکرد.حالا که ریشه‌های سرطان در تمام بدن پیرزن نفوذ کرده و امیدی به زنده بودنش نیست در بیمارستان از مادرش پرسید: راستی اون غده زیر بغلت چی شد؟ مادرش با خنده گفت: خودت را ناراحت نکن اون غده نبود، غم باد بود. : گروه سرگرمی سیمرغwww.seemorgh.com/Entertainment آینه ها هم دروغ می‌گویند/ محمد احتشام بازنشر مطالب جالب دیگر:

یکشنبه 26 فروردین 1397 12:33
1 از 9